یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی
دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد ....
بر لب همان برکه طلایی که روزی در آن نیلوفرهای عشق می روییدند
خواهم رفت و خواهم گفت:من نیز تو را از یاد خواهم برد.
سلام .........برای مدتی نمی تونم بیام نت.موفق باشین
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر،که هنوز،بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست،گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که،دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نگرفت
بلکه از عاطفه لبریز شدو نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من،دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار انهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من غم و اندوه،اگر هم روزی،مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت،از لب پنجره عشق،زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود که خدا هست،خدا هست
او همانی ست که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید نشانم میداد...
او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد،همه ی زندگی ام غرق شادی باشد...
ماه من،غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه،میوه یک باغند
همه را باهم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند که خدا هست،خدا هست
و چرا غصه؟چرا؟
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق برای من(خدا) بگذار.همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :
به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري:
به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت،هفت روز هفته را كار ميكند تا
فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي :
به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چه زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه؟
شكر گزار باش .
در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
در پناه خالق بی همتا
دلم از دنیای پست و سنگی آدما گرفته...چمدانم را می بندم،آهنگ سفر کرده ام.نمی دانم به کجا باید رفت، ولی می دانم تصمیم سفر دارم.پا به داخل کوچه می گذارم،از بی احساسی مردم سردم می شود...
به هر کوچه که می رسم عشق را سنگسار می کنند.به عابری می گویم عجب هوای کثیفی است!دود را می گویم.سری تکان می دهد،می گوید دود اگزوز است.
می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست.دودی است که از آتش دلهای سنگی برخاسته...
به راهم ادامه می دهم.مردی روی گاری دورنگی می فروشد.سرش حسابی شلوغ است.کمی جلوترعابری صداقت را زیر پایش له می کند.چندشم می شود... صورتم را بر می گردانم تا نبینم اما مگر می شود؟ نزدیک مغازه ای می ایستم مردی سه بسته خیانت می خرد.قدم هایم را تند می کنم و به سرعت دور می شوم.اشکهایم سرازیر می شود.شاعری شعر غم می سراید.شوریده گی ام را می بیند: چه می خواهی؟ پاسخ می دهم: محبت! پوزخندی می زند: نیست! سالهاست که افسانه شده.از او جدا می شوم.کمی جلوتر پسری، عاطفه را تنبیه می کند،پای سفرم می شکند... به راستی بگوئید به کجا سفر کنم؟؟؟
سلام.امیدوارم حال همتون خوب باشه...ببخشید یه مدت آپ نکردم.فردا تولدمه و وارد ۲۰ سالگی میشم...این متن قابل تأمل رو به همین مناسبت تقدیمتون میکنم.
در رویا دیدم که با خدا حرف می زنم.
او از من پرسید:آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟ گفتم...اگر وقت داشته باشید...
لبخندی زد و گفت:زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد
چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟
پرسیدم که چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟
پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته می شوند...
عجله دارند بزرگ شوند و سپس...
آرزو دارند دوباره به دوران کودکی بازگردند
سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند
وسپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره صرف می کنند.
چنان با هیجان به آینده فکر می کنند
که از حال غافل می شوند
به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
آ نها طوری زندگی می کنند ،انگار هیچ وقت نمی میرند.
و جوری می میرند ...انگار هیچ وقت زنده نبودند
برای لحظاتی سکوت کردم سپس پرسیدم...
مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟
پاسخ داد:یاد بگیرند که نمی توانند دیگران را مجبور کنند دوستشان داشته باشند
ولی می توانند
طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند
یاد بگیرند...دیگران را ببخشند
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول میکشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید
ولی سال ها طول میکشد تا آن جراحت را التیام بخشید
یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد
بلکه کسی هست که کمترین نیاز و خواسته را دارد
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند
ولی نمی دانند چگونه احساس خود را بروز دهند
یاد بگیرند و بدانند...دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند ،
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد:فقط این که بدانند من همه جا و با آن ها هستم...برای همیشه...
نگذار چیزی تو را آشفته کند،
یا چیزی تو را به هراس افکند
همه چیز در گذر است
و تنها خداست که می ماند
شکیبایی و پایداری کمندیست که هر شکاری را به دام می کشد
آن کس که خدای را دارد دیگر به هیچ چیز نیاز نخواهد داشت
و
خدا به تنهایی او را کافی است
چشاتو وا نکن اينجا ، هيچی ديدن نداره
صداي سکوت لحظه ها ، شنيدن نـداره
توي آسموني که،کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي، حـسِ پريدن نداره
دســتاي نجيب باغچه،خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تمـوم دنيــا زير و رو بشه
قلـــباي آهــني که ، ديگه تـپـيدن نداره
خيلي وقته،قصه اسب سفيد،کهنه شده
وقتي که آخــــر جـادهها رسيدن نداره
نقض قانونِ آدم بزرگا جرمه،عـــزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
واسه گم شدن توو رویا نمی خوام با تو بمونم
خاطره هامونو امشب با دقایق می سوزونم
یه روزی به خاطره تو روی شبها پا گذاشتم
اون روزا هیچ چیو قد یه نگاهت دوست نداشتم
توی چشمات یه غزل بود یه غزل جنس ترانه
تپش قلب منو تو می سرودش عاشقانه
دل این عاشق تبارو یه روزی آسون شکستی
چشمات و به روی عشق و مهربونی بستی
هر چی مهربونی کردم تو شدی نامهربون تر
واسه این شهرزاد عاشق تو شدی غریبه آخر
اون کسی که عاشقت بود تورو دیگه دوست نداره
واسه دل بریدن از تو لحظه ها رو می شماره
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.
سلام سلام سلام.خوبین؟ دلم براتون تنگ شده بود،خیلی خوشحالم که تونستم آپ کنم،
از همه ی دوستانی که تنهام نذاشتن ممنونم،همینطور از بهاره و دختر خسته... ![]()
![]()
پشت سرت نگا نکن بذار نگات یادم بره برو پشیمون نمیشی
این دفعه باره آخره پشت سزت نگا نکن
حتی اگه صدات کنم
حتی اگه گریه کنم زل بزنم نگات کنم ما رو نساختن واسه هم
تو قسمت من نبودی براز که یادت بره
یه روزی عاشقم بودی
جاده صدامون می زنه خوب می دونم مسافریم من از یه راه تو از یه راه
هرد و تامون باید بریم جاده پر ازغربت و غم
خیس عبور گریه هاس
توشه ی راهمون فقط هق هق تلخ بی صداس طناب سرنوشت من
به پای تو گره نخورد قلب تورو دست خدا
به عشق دیگری سپرد
ما مثل خورشیدیمو ماه قسمت نمیشیم خوب من طلوع روشن نگات
فقط میشه غروب من حتی اگه گریه کنم
زل بزنم نگات کنم
پشت سرت نگا نکن حتی اگه صدات کنم
توی بازار زندگی هر کسی غرفه ای زده و دلش رو به بهایی میفروشه یکی برق سکه های زرین عشق چشاشو کور میکنه، یکی محو سکه های سیمین مهر میشه، البته سر خیلی ها هم کلاه میره و سکه های تقلبی بهشون میدن و تمام سرمایشون که همون دلشون هست رو می گیرن و می برن
اما همیشه یه چیزی یادت باشه که اونی که بهترین سکه رو نشونت داد بهترین مشتری نیست، شاید اون یکی از همون کسایی باشه که بخواد سرت کلاه بذاره....اما اون کسی که اون گوشه کز کرده و بهت نگاه میکنه و توی دستش یه سکه بیشتر نیست و تو اصلا بهش اهمیت نمیدی....حتی نگاش نمیکنیو میگی فقیره، و از خودت می رونیشو میگی ارزش من والاتر از این حرفاست، شاید همون ادم بهترین مشتری باشه میدونی چرا؟؟چون شاید همون سکه تمام دارایش باشه و اومده که دلتو با تموم دارایش بخره پس اون داره بیشترین قیمت و پیشنهاد میکنه خوب فکر کن...مواظب باش دلت رو با کی معامله میکنی.
بسه دیگه چیزی نگو ازاون روزایی که گذشت
حرفی نزن از خوابی که پرید و دیگه بر نگشت
نگو که بعد از اون همه جدایی و بی خبــــری
دوباره اومدی بگی از همیــــشه عاشق تری
من دیگه چشمای تو رو به خلوتم را نمی دم
دنــیای تنهایی هامو به صد تا دنیا نمی دم
نگو دلت تنگ شده بود،چیزی از عاشقی نگو
نگو که بــاور نـدارم، فایده نداره گفـــــــت و گو
بهونه و قصــه بســـه،تـو اهـل مونــدن نبــودی
همیشه می خواستی بری،تو نیمه ی من نبودی
اما يه روز ميـاد كه براي قصه گفتن خيلي خيلي ديــر شده
يه روز ميـاد كه براي دلداري دادن پرنده دلشكسته ، خيلي ديـره
يه روز ميـــــــاد كه به يـاد تمام لحظه هاي ماندگار اشك بريزي
و اونوقتـه كه بفهمي توي دل يه آدم غـــريب تر از غريبــه چي گذشته بود
يه روز ميـــاد كه حرفــــاي دلم رو مي فهمي اما ديگــه خيلي ديــره
يه روز ميــاد كه از اشكهاي دل يك عاشـق ، گلهاي سرخ سيراب شده باشن
يه روز ميـــاد كه ديگــــــه براي شنيدن حرفـهاي دلم خيلي ديــــره
اما ديـــگه عاشقي وجود نداره و اشــــكي ديده نميشـــــــه
يه روز ميـــــاد كه خبــر ميدن عاشقي در غـــــربت و بي كسي جون داد
يه روز ميــــــاد كه اون روز خيلي ديــــره و عاشــق 'مـــــــــرده
و اونوقــــــته كه بايد نوشــــــت ، اشك ريخت و گــــفت
آنگاه چــــه زود ديــــــــــــر مي شـــــود
این روزها ، روزهای دلتنگی است.
از آن روزهایی که دوست داری خودت را در آغوش خدا رها کنی و چشمهایت را ببندی و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنی.
این روزها احساس می کنی خیلی از خودت ، از فطرت روشنت ، از لهجه ی نگاه سبزت فاصله گرفته ای. خیلی وقت است به آسمان ، به درخت ، به قطره های آب که از فواره بر چمن های پارک رها می شوند، خیره نشده ای. خیلی وقت است شــــعر نگفته ای، با خـودت قرار نگذاشته ای ، با خودت در کوچـــــه های کاهگلی گذشته ، قدم نزده ای.
این روزها روزهای دلـتنگی اســت و نمی دانی دلـتنگ چیستی. دلـتنگ لــحظه های شاد و بی دغدغه کودکی، دلتنگ صداقتی ناب که در خیابان های بی اعتنایی گم شده، دلتنگ دوستانی که عطر گذشته را به بادها سپرده اند ، دلتنگ دلتنگ چیستی ؟
این روزها تحمل آدم های خاکستری را نداری ، زود جوش می آوری و صــــبر خداوند را می ستایی. این روزها خدا از قیافه ات خنده اش می گیرد و به فرشته هایش نشانت می دهد.
این روزها ... این روزها هم می گذرد.
پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود، تا از او كمك بگيرد. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.
زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!
عاشقی رو دوست دارم با تمام بی قراریش
من میخوام اشک رو بفهمم وقتی از چشام میریزه
تنهائی گر چه کشندست واسه من خیلی عزیزه
تو کتاب نوشته عاشق، خیلی تنها خیلی خسته ست
جای بارون بهاری، روی چترای شکسته ست
اما من میگم یه عاشق، همه دنیا رو داره
همه چترا رو باید بست وقتی آسمون میباره ...
ترسم از روز سیاهی ست که بیایی و چه سود رفته باشم و بدانی که چه دیر آمده ای....
![]()
تا هســتم ای رفیق ندانی که کیستم، روزی سـراغ من آیی که نیســــتم....
امیدوارم خوشتون بیاد.خوشحال میشم نظرتونو برای بهتر کردن نوشته های خودم بدونم
وارد اتاقم که میشم پنجره رو باز می کنم.دلم می خواد فریاد بزنم خدایا دیگه دوسش ندارم.....
رو به روی پنجره یه جاده ی خاکی که انتهاش معلوم نیست.کلی درخت دو طرف این جاده صف کشیدن انقدر بلند و زیبان که نگو... سرشونو به طرف هم خم کردن و انگار دارن به هم احترام میذارن.شکله یه گنبد قشنگو ساختن.به خودم میگم اینجا جایگاه احترام طبیعته.......
میشینم لب پنجره با یه کاغذ و قلم که یارای همیشگیمن....
دلم خیلی گرفته به آسمون نگاه می کنم می بینم ابرای سیاه پاورچین پاورچین دارن میان.......
صدای هق هق گریه هام با صدای بارون هم نوا میشه........
وای خدا بوی خاک نم خورده چقدر آرامش بخشه...انقدر مستم میکنه که متوجه گذر زمان نمیشم.به خودم که میام شب شده.به آسمون نگا می کنم تا سراغی از ابرا بگیرم ولی می بینم ابرا رفتن و تنهام گذاشتن، حالا کی صدای گریمو توو خودش محو میکنه؟......ولی به جاش یه عالمه ستاره دارن بهم چشمک می زنن.دو تاشون خیلی پر نورن ....خوش به حال صاحباشون...
هوا خنکه ، صورتم و از پنجره بیرون می برم تا نسیم نوازشش کنه.......
برگه های کاغذ که روشون قطره های اشکم حک شده از خود بی خود میشنو و پرواز میکنن.نگاشون می کنم، ببین بی معرفتا چه شاد و سرمستن،دارن توو مسیر باد می رقصن و تنهام میذارن.....خوش به حالشون که پرواز کردن..........
اما یه روز برمیگردن که من لب پنجره جون سپردم.....خوش به حالم آخه روحم اون موقع پرواز میکنه
ولی حالا کاغذا بدون من تنهان...........
کاش بودی و می دیدی که چشمانم چگونه زیر این همه نامهربانی چمباته زده و آرزوهایم آتش گرفته از من مخواه احساسم را نابود کنم و صدای ترک خوردن درونم را پشت دیوار روزگار خفه کنم
تو به دلتنگی من نظری ندادی و به اوج انتظارم التفاتی نمی کنی اما من مطمئنم که روزی می رسد که حرفهایم را از چشمان بارانی ام می خوانی
آن وقت آن روز، روز رنگین کمان احساس است
روزی که من دیگر پلکهایم را بر روی جاده های بی سوار باز نخواهم کرد..........
بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق،ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان
عشــــق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان.....
زمانه ی بدی ست...................
عشق خیالی بیش نیست .......
اکنون محبت راتنها این واژه را قاب کن وبا حسرت بنگرش بعد ها حتی نامی هم
نمی ماند از مهربانی ها..............
هر چه بود همین بود، نه دروغ بود و نه خیال.........
هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبک شدن این بغض.رویا را در واقعیت حل کردن و نوشیدن
جرعه ای بی تابی.
دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبور مسخ دستانی که همیشه داغ بود از بودن.
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی، هر چه بود همین بود..........
تو میدانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت؟چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی؟
من ماندم و این همه سرگردانی؟تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد این بغض سبک
نمی شود؟
چقدر گفتم این همه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟چقدر گفتم این همه زمزمه ی نبودن
بی تاب ترم می کند؟من گفتم اما تو باور نکردی، دلتنگ تر شدم.....بی تاب تر شدم........بعد
هم من ماندم و خودم......من ماندم و این همه فراموشی......من ماندم و......... بگذریم!
نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم!همیشه وقتی می رسیم که دیگر
هیچ نمانده جز حسرت!نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی!
باورت میشود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم؟!........
من مانده باشم و یک دنیا بی خیالی سرد که تن لرزان خیالت را رنجور کند؟تو مانده باشی یک
دنیا توجیه؟تو مانده باشی و یک دنیا دروغ؟تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ؟
باورت میشود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ؟آری باورت شود!!!قصه تمام شد!!!
تو ماندی و هیـــــــــــــچ.............
خداحافظ گل پونه گل تنهاي بي خونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر درم گم خداحافظ گل گندم تو هم بازيچه اي بودي تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه كه باروني نمي تونه طلسم بغضو برداره از اين پاييز ديوونه
آسمانم را می دزدی و رویاهایم را
کاش میدانستی دریا هم تکه ای از آسمان بود
که سالها پیش روی خاک افتاد و کسی برای آسمان گریه نکرد
حالا چوب لای چرخ دنیا می گذاری که چه؟؟
دستهایت را از کمر دنیا باز کن
باور کن اگر کسی پاکن بر می داشت
و از دفترهای نقاشی دیوارها را پاک می کرد
حالا ما رو به روی هم ایستاده بودیم و دستهایمان به هم می رسید
این صفحه را ورق میزنم تا دیگر چشمانت را پنهان نکنی
وگرنه من آسمان را عوض نمی کنم من شاعرم
می توانم آفتاب را به کوچه راه ندهم
می توانم کلاغ را سپید بنویسم می توانم از دستهای تو
شعری بسرایم تلخ می توانم...نه نمی توانم...
دیوانه آسمانم را پس بده من رویاهایم آبی ست نه روزگارم....
نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی من که اعتنا کردم
عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما به خدا دعا نکردم
واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی
تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم
توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم تویی،اون و با کسی آشنا نکردم
می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری
اما عاشقم هنوزم، بدون اشتباه نکردم
ما جایی قرار نداشتیم جز تو کوچه های رویا
این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم
زیر دین ناز چشمات عمریه دارم می سوزم
تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم
اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت
عمرشون کلی تلف شد چون تو و رها نکردم
راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س
تا بحال انقدر خدا رو اینجوری صدا نکردم
تو منو گذاشتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم
باورت نمیشه شاید آخه جون فدا نکردم
نامه های عاشقون با نشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم
یادته عکستو دادی بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگاه نکردم
تو از اون روزی که رفتی،نه تو رفتی که ببینی
تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم.
دلـــمو دیـــوونـــه کــردی
پـا گذاشـتی توی ســـینم
تــــــــوی قلـــبم خــونه کردی
ای کــــــه وقتـــی تو رو دیــدم
دل تنــــــــــــهام زیرو رو شــد
با تو بــــــودن تــو رو داشــتن
واسه من یه آرزو شــد
طفلی قلب عاشـــق من
به خودش می گفت همیشه
آرزوی بــا تــــــــــــو بـــــــودن
یه روزی راس راسی میشــه
ولـــی آرزوم بـــــــــزرگ بــــود
تــــو به یــــاد من نبـــــــــودی
مــن با تـــو بـــودم همیشـــه
ولی تـــو با مــــن نبــــــــودی
تا تو رد میشدی قلــــــــــبم
از تو ســـــینـه کنــده میشد
میومد پشــــــت چشـــــامو
منتظره یه خنده میـــــــشد
تو که اخم مـــیکردی سنگدل
قلــــــــب عاشقم می ترسید
همش از تـــــــرس جدایـــــی
حیـــوونی دلــــــم می لرزیـــد
من که عاشـــــق تو بــــــودم
چـــرا عشـــــــقمو نـــــــدیدی
چــــــــرا قلب عاشــــــقم رو
تو به خاک و خون کشیدی؟
یه نفـــــــــر بـازم کنــار پنجره س یه نفر عـــــجیب دلـــش شـور میــزنه
یکی ام با تیــــــــــرای داغ نــگاه دو تا چشـــــــم و داره از دور میـــــزنه
یه نفـــــر داغ دلــــش تازه شده دلـــخوشیش یه عـــــــکس یادگاریــه
یکی با غـم می نویسه رو دلش ای خــــــــــدا عــــجب چــه روزگاریــه
یه نفـــر خیـــــــری ندیده از حــالا پس پــناه می بره به گذشـــته هاش
یکی ام شاعره تا خسته میشه زود می ره سراغ دست نوشته هاش
یه نفر خط میکشــــــــه رو آرزوش ســـــند عـــشقش و باطـل می کنــه
یه نفر هر چـــــی داره تو زندگیش وقــــــف تــازه مـــوندن دل می کــــنـه
یکی هست که خواب به چشماش نمی یاد شــــــاید عــــلتش غــــــــم خستگیه
علـــــت بی خوابی یکــــــی دیگه گـــم شدن تو دشـــــــت سرگشتگیه
یکی از بس که نشسته پشت در پـر غـــــربت شـده و بی حوصـــله س
یکی ام داره به محبوبش می گه چقـــــــدر بیــــن من و تـو فاصــله س
یکی دائم گـــــلدونا رو آب می ده یکــــــی چشــــم پر اشـــکش به دره
یکی داره خودشـــــو گول می زنه کـه میـــاد حتـــــما بـازم تو ســـــــفره
یکی چشماشو گذاشته روی هم یکی زلفــــاش و پریشـــــون می کنه
یکــــــــی داره تـوی رویاهـــای دور مشــــکل عــــشقش و آسون میکنه
یکی آروم با خودش حرف می زنه دلــــت اومد من و تـنــــــها بـــــذاری؟
دلـــــــــت اومد چــــمدون دلــــم و تـو فـــــرودگاه دلـــــــت جـا بـــــذاری؟
یه نفر دســـــتاشو برده آســــمون از خــــــــــدا چـیـزی تـقاضــا می کنه
یه نفر واســـه کســی که نمی یاد در خونـــــــش و داره وا می کـــــــــنه.

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشي منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟
ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟
مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..
مي دوني؟
مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدي که؟
ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني
خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه
و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..
تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..
مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..
مي بيني ديگه نفس نمي کشم..
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..
مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..
از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..
دل روحُ نازکه.. نشکونش خب؟؟
دلم میخواد یـه چیـــزی رو بدونی دیگه نه عاشقی نه مهـــــــربونی
منم دیگه تصـــــــمیم و گرفتــــــم اصلا نمی خوام که پیشم بمونی
دیشب که داشتم فکرامو میکردم دیدم با تو تلـــــف شــــده جوونی
یه جا یه جمله ی قشنگی دیـدم عاشــــــقو باید از خــــودت برونی
چه شعرایی من واسه تو نوشتم تو همه چیز بودی جــز آســـمونی
یادت میاد منتــم و کشیـــــــدی؟ تاکــه فقـط بهــــــت بــدم نشـونی؟
یادت میاد روی درخت نوشـــــتی تا عمر داری برای من می خــونی؟
یادت میاد حتــــی ســلام مـن رو گفتی به هیـچ کـس نمی رسونی
حالا بیار عکســـامو تا تمــوم شه اگه که وقـت داری اگه مــــی تونی
نگو خجــالت میکشــــی می دونم تــو خیلــــی وقتـه دیــگه مال اونی
خوش باشی هر جا که میری الهی واســـــــت تلافــــی نکنه زمـــــونی

دوباره بی تو در کوچه های غریبی قدم میزنم.میان بیدهای خزان زده،میان شقایق های پرپر شده.
صدای خش خش برگهای پاییزی تن لرزان خیالم را رنجور میکند.هوا تاریک و سرد است می ترسم از آوای تنهایی، صدای گریه ی عاشقان دل خسته که با یارانشان وداع سردی داشتند به وحشتم می اندازد.
در کوره راه های تنهایی قلبی خسته در کنار پیکری بی رمق آرام آرام می تپد،گویی قصدایستادن دارد.ابرهای سیاه با غرش های وحشتناک به آسمان می آیند.رعد می کوبند به مرداب گندیده ای و نیلوفرها را زخمی می کنند.
به خودم می آیم. اما نه گویی خیالاتم را در واقعیت حل کردند و قلب من نیز بی رمق درمیان دستهایم می تپد.بغضی در گلویم چنگ می اندازد.به کنار پنجره می روم.زمین نمناک است.
صدای باران روحم را نوازش می کند، همراه با باران می بارم، اما نمی دانم چرا هر چه این نگاه می بارد این بغض سبک نمی شود به راستی بگویید چرا؟آیا این سزای عاشقی ست؟

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنه یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم
برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن.
یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد
شکستی خورد و آمد تا بماند
ولی من رفته بودم او ضرر کرد..............
داری میری؟
باشه، به سلامت..
کوله بارتم خودم بستم
توش همه چیزم گذاشتم
همه ی خاطره هاتو..
یادگاری هاتو..
گفته بودم جاده دور برگردون نداره..
وقتی میری دیگه برگشتی نیست!
مسیر جاده هم این بار به بن بست نمی ره..
داری میری؟
باشه، به سلامت..
دَرم پشتِ سرت ببند.
همه ی پُل هارو شکستی.
باورش سخته، ولی حقیقت داره!!
روی عکسا گرد و خاکه بیشتر دلا هــــــــلاکه قحطی گلای پونه ست
تقدیرا دست زمونه ست عهدو پیمونا شکسته رشته ی دلا گسسته
تقویما رو ماه تیره زندونا پره اسیــــــره آدما یا همه مردن
یا که مات و دل سپردن عصر ما عصر فریبــــه عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون مرگ آواز قناری
مرگ عکس یادگاری تا دلت بخواد شکایت غصه ها تا بی نهایت
دلای آدما تنگه غصه هم گاهی قشنگه چشما خونه ی سواله
مهربون شدن محاله حک شده رو هر دیواری که چرا دوسم نداری
خونه هامون پره نرده پشت هر پنجره پرده تا دلت بخواد مسافر
تابخوای عاشق و شاعر شبا سردو بی عروسک دلای شکسته از شک
زلفای خیلی پریشون خط زدن رو اسم مجنون شهری که سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه چشمای خیره به جاده آدمای صاف و ساده
رویاهای نرسیده عشوه های نخریده آســــــمونا پره دوده
قلب عاشقا کبوده گونه ی گلــــدونا زرده رفته و برنمی گرده
آدما بی سرگذشتن آهوا بدون دشــــــــــتن دفترا بدون امضــــــــاء
ماهیا بدون دریا تشنه ها هـــــلاک آبن همه حرفا بی جوابن
نصف زندگی نگاهه بقیش همه گـــــــــناهه خدا رو انگار گذاشتن
رو زمینو برنداشتن درو دیوارا ســــــیاهه آدرسامون اشتباهه
شب و روزا پره عادت وقت که شد شاید عبادت تا نداشته باشی کاری
خدا رو انگار نداری خدا مال غصــــــه هاته وقتی غم داری خداته
روی آینه ها غباره شیشه ی پنجره تاره بغضا بی صدا و کاله
همه از فکر و خیاله قلک خوبیا خالــــی مهربونیا حـــــــــنایی
قفسا پره پرنده لبای بدون خنــــــده نه شنیدنی،نه گوشی
نه گلی،نه گل فروشی مرگ جشنای تولد مرگ اون دلی که گم شد
خستگی،بی اعتمادی شک و تردید زیادی امتحانای مکرر
لونه های بی کبوتر سقفامون بدون امضاء اسممون همیشه رسوا
نعره های عشقمون تک بامامون بدون لک لک همه غایب توی دفتر
مث بالای کبوتر خونه ها بدون باغچه بدون حافظ و طاقچه
نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی دیگه پشت دره بسته
کسی بیدار ننشسته نه کسی،نه انتظاری نه صدای بی قراری
واسه عاشقی که دیره لااقل دلـــــــــت نگیره کاش تو قحطی شقایق
باز بشیم سوار قایق بشینیم بریم تو دریا من و تو تنهای تنها
ماهیا خیلی امینن نمی گن اگه ببینن انقدر می ریم که ساحل
از من و تو بشه غافل قایق و با هم می رونیم می ریم اونجاها می مونیم
جایی که نه آسمون نه صدای مردومونش نه غمش نه جنب و جوشش
نه صدای گلفروشش مث اینجا آهنی نیست خوبه اما گفتنی نیست
پس ببین یادت بمونه کسی ام اینو ندونه زنده بودیم اگه فردا
وعده ی ما لب دریا صبح پاشو بدون ساعت که فراموش بشه عادت
نره از یاد تو زیبا وعده ی ما لب دریـــــــا


