X
تبلیغات
لاف عشــــــــــــــــــق

ما که هستیم؟

   به ایمان پر از شک دلخوش

     طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

       پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

         با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

           ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ

              ما نهنگیم و به یک برکه کوچک دلخوش

                کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

                   باد،حیثیت این مزرعه را با خود برد

                      ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش...

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/01/18ساعت 4:2 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |


خاطرم هست شبی را که با تو درد دل می کردم.

وقتی قلبم مالامال درد بی کسی بود،اشک را به من هدیه کردی.

وقتی سرم از هوای بی کسی پر شده بود،مهـــر را به من هدیه کردی.

وقتی پاهایم از تنها رفتن سست شده بود،قد قامت الصلاة را به من هدیه کردی.

همه چیز به من عطا کردی،ولی نگفتی اگر شانه هایم از خستگی در هجوم تنهـــــــــایی یخ زده بود...

و در همین هنگام درست وقتی که با چشــــم های مواجم در قد قامت الصلاة به آسمان خیره شدم.

با چشم های زیبایت نگاهم کردی و گفتی خودت را در آغوشم رها کن.

بعد از آن هر بار شانه هایم احساس خوشی نداشت،چشمهایم را بستم و بی پروا خودم را در آغوشت رها کردم.

 

ای آرام جانم!گرمای وجودت در تمامی لحظات زندگی جریان دارد.من خودم را در آغوشت رها می کنم و می دانم آغوشت همیشه به من مشتاق است که تو خود گفته ای:

 

اگر بندگانم بدانند که من چقدر به آن ها مشتاقم،بلافاصله جان می سپارند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1392/06/05ساعت 1:58 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


به سیل اشک باید شست راه کاروان ها را       هنوز از جبهه می آرند تابوت جوان ها را

کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد       غم ابرو کمان ها می نوازد قد کمان ها را

نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده       امان از این چنین داغی که می برّد امان ها را

به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی    دریغا دیر فهمیدیم آن خط و نشان ها را

به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند        همانانی که با خود می برند این استخوان ها را

اگر دریا نمی گنجد به کوزه،با چه اعجازی         میان چفیه پیچیدند جسم پهلوان ها را؟

خبر دادند یوسف ها به کنعان باز می گردند       ندانستیم با تابوت می آرند آن ها را

به روی شانه ی لرزان مردم یک به یک رفتند     خدا از شانه ی مردم نگیرد این تکان ها را

                                                                                                     میلاد عرفان پور

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/15ساعت 11:49 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |


بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند،بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی از آدم ها ترجمه شده اند.

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدم ها تیتر دارند،فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:

حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند، بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و

بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور

انداخت.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/07/30ساعت 7:18 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


من صبورم،من صبورم،من تلقین می کنم که صبورم
اما شتاب دارم تا زودتر اتفاق بیفتد
هر چند میدانم در پی زمان
"دیر" و "زود" به هم می رسند
مثل مادربزرگم ربابه که سیاه و سفید دیدن فیلم ها را تاب نمی آورد
و صفحه تلویزیون مبله اش را
که زیر آن نوشته بود "شاب لورنس" با طلقی آبی می پوشاند تا رنگی شود
آری من می دانم که می توان حتی با چشم های رنگی
دنیا را سیاه و سفید دید
و با حفره های خالی بی چشم
اما
رنگین کمان و جلوه های نور دید
می توان با دیدن مرداب
اه گفت و گریخت
یا رویش گُل را در لجن حس کرد
و پیشاپیش عطرش را چشید!
می شود مشتی خاک را در دست گرفت
و گفت چه دنیای بی ارزشی
و حتی نفهمید که جنس همه دست ها و خیلی از حرف ها از گِل است
یا همان خاک را آبستن نرگس دید
به نشانه آمدن کسی
می شود به جای سهراب گفت:
دلها را باید شست
و دعا کرد که نور به دل های کور ببارد
تا فقط زیبایی دید
می شود مثل مریم زیبا بود،
آبستن عیسی
می شود به خورشید هم خندید،
وقتی قمر دو نیم شد و دل منجّم ها
با آن زل زدن های طولانی شان به آسمان لرزید.
می شود طومار دل را ناخوانده برچید
و به درازای ابدیت دوید
و از خود گریخت و گریخت
و به خود دروغ گفت که :"من می دانم"
می شود اُمیّ بود و بالاتر از جبرییل پر کشید
تا بتوان به هر چه علم است خندید
آری آری
می دانم دل های سنگ هم روزی
لعل بدخشان خواهند شد
آنچنان که کشتی راندن در خشکی
و چهل سال گرد بیابان دویدن
ثمر داد
و روزی همه زیبا خواهند دید،همه زیبا خواهند دید

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/03/11ساعت 2:36 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


خداوندا ای آن که سپیده دم را به پیشواز بیداری ام می فرستی تا پاره های شب را از روی زمین برچیند و خورشید را با نور چشمانت روشن می کنی تا چشمانم دنیا را بهتر ببیند.اگر چراغ هدایت تو نباشد،چه کسی مرا به سمت تو می آورد و از پرت شدن به دره های ترسناک گناه و گمراهی نجات می دهد؟

خداوندا چقدر بد است که به ریسمان لطف تو چنگ نمی زنم،مگر گرفتار شده باشم و نام مبارک تو را بر لب نمی آورم،مگر فریب آرزوهایم را خورده باشم و زبانم سنگ شده باشد.

خداوندا،وقتی تو را دارم،شب و روز در تسخیر من است و همه گلهای جهان در دستانم می رویند و همه اقیانوس ها در کوزه ام جای می گیرند و صدایم به گوش همه می رسد،حتی کسانی که هزاران سال است در فراموشخانه ای متروک به خواب رفته اند.

خداوندا،وقتی تو را دارم،روی دریاچه ها راه می روم و هیچ وقت دیر به ایستگاه قطار نمی رسم و تک تک ستاره ها می توانند وطن من باشند و ماه بهترین دوست من است.

خداوندا،وقتی تو را دارم،وقتی تو در ایوان کوچک خانه ام می ایستی و پنجره اتاقم را باز می کنی و قرصی نان در سفره آبی ام می گذاری،احساس می کنم همه را دوست دارم و می توانم عاشق همه باشم و گیسوانشان را از برف پاک کنم و بی آنکه از کلمه ها کمک بگیرم بهترین شعر را بسرایم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت 0:23 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


 


  شقایق گفت با خنده :نه بیمارم نه تبدارم ،

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ... نه با این رنگ و زیبایی ...

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ،

تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

وعشق از چهره اش پیدای پیدا بود ...  

ز آنچه زیر لب می گفت ، شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش ،

اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ،

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ،

شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد  


چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را ، بسی صحرای سوزان را

به دنبال گل اش بوده ...

و یک دم هم نیاسوده


که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ،شتابان شد بسوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد


و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد


پس از چندی هوا چون کوره آتش ،

زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش ،

تمام ریشه ام می سوخت


به لب هایی که تاول داشت گفت :

" اما چه باید کرد ؟

در این صحرا که آبی نیست ...

به جانم هیچ تابی نیست ...

اگر گل ریشه اش سوزد که وای من !

برای دلبرم هرگز دوایی نیست ...

و از این گل که جایی نیست ..."


خودش هم تشنه بود اما !!!

نمی فهمید حالش را ،

چنان می رفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم ...


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ! نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانو های خود خم شد

دگر از صبر او کم شد، دلش لبریز ماتم شد ...


کمی اندیشه کرد ، آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه اش با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت ...

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد ...

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو می کرد


نمی دانم چه می گویم به جای آب ،

خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد ...  

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی بمان ای گل ...


و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/07/20ساعت 0:15 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


فصل مجازهاست
بهار روزی رویا خواهد شد و چهار راه فصول هم.
زمین گرمش است، تب دارد
دانه ها گیج شده اند
و حنای تقویم این وسواسی پیر
که طوطی وار عدد سی را برای پایان اسفند تکرار می کند
دیگر رنگی ندارد
و اول بهار می تواند روزی از روزهای ماه بهمن باشد.
فصل مجازهاست
بهار نمایشگرها،ال سی دی و پلاسما
و تلفن های همراه که زود به زود نو می شوند
تو می توانی مرا نبینی و برایم پیامک بفرستی:
"سال نو مبارک"
و من می توانم عکس سفره ی هفت سین را
با خنده ی زورکی ام برایت ام ام اس کنم
و با ام پی تری یا فور
آواز گنجشک ها را برای روز مبادا نگه دارم
روزی که صدای پرنده ها خاطره خواهند شد
و هیجان دیدن پروانه ها در دشت های پر گل هم.
تو ترجیح می دهی ساعت ها پای تلویزیون بشینی
و سریال خارجی "گمشدگان"را بی وقفه تماشا کنی
بی آنکه بدانی
در آخر این تویی که گم شده ای.
فصل مجازهاست
و شهر الکترونیکی هدیه ی آن مرد روستایی
که می خواهد حتی حج را مجازی کند
و احساس طواف را با عینکی در من برانگیزد.
روستا و شهر هر چه ندارد
حتی هوا،اشکالی ندارد
باید آی تی را جا انداخت!
باید تلفن همراه داشت
تا ناجیه و صادق وقتی گوسفندان را به چرا می برند
برای هم بلوتوث شهری های متمدن را بفرستند
و جوک های بی مزه شان را
و گوگل را جستجو کنند
باید سرگرم باشند
حتی اگر زمین گرم و گرمتر شود
حتی اگر علف ها و گوسفند ها کم تر شوند.
فصل مجازهاست
بچه ها گرمای رایانه را به خنکای آبشارها ترجیح می دهند
ما دیگربه پیک نیک نمی رویم
دسته جمعی ناهار نمی خوریم و "وسطی" بازی نمی کنیم.
امسال بچه ها عیدی شان را
از اسطوره های اروپایی بازی وارکرفت خواهند گرفت
صورت مسخ شده شان را
که با خشمی دیوانه وار بر دکمه های کیبورد می کوبند
آنها غذا نمی خورند،آب نمی خواهند
و دست به آب نمی روند تا جنگ را نبازند.
فصل مجازهاست
میکرو مدارها و کریستال های مایع
که باید زیاد تولید شوند
حتی اگر به قیمت روییدن کاج ها در خاک های منجمد قطب باشد
حتی اگر گوزن های شمالی کم شوند
حتی اگر همه مسموم شویم.
چرا فکر می کنی فقط نهنگ ها دسته جمعی خود کشی می کنند؟
شاید تو به زودی
مسافر کشتی بدون نوح باشی
در صلحی سبز!
در این کره
که قرار است دیگر بیشتر آبی باشد تا خاکی...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/01/19ساعت 10:41 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |


ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر،که هنوز،بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست،گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که،دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نگرفت
بلکه از عاطفه لبریز شدو نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من،دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار انهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من غم و اندوه،اگر هم روزی،مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت،از لب پنجره عشق،زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود که خدا هست،خدا هست
او همانی ست که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید نشانم میداد...
او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد،همه ی زندگی ام غرق شادی باشد...
ماه من،غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه،میوه یک باغند
همه را باهم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند که خدا هست،خدا هست
و چرا غصه؟چرا؟

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت 7:42 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |



من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .
آنرا در صندوق برای من(خدا) بگذار.همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !
وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .
در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :
به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري:
به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت،هفت روز هفته را كار ميكند تا
فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي :
به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده ميشي :
به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چه زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه؟
شكر گزار باش .
در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

در پناه خالق بی همتا

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 7:20 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


دلم از دنیای پست و سنگی آدما گرفته...چمدانم را می بندم،آهنگ سفر کرده ام.نمی دانم به کجا باید رفت، ولی می دانم تصمیم سفر دارم.پا به داخل کوچه می گذارم،از بی احساسی مردم سردم می شود...
به هر کوچه که می رسم عشق را سنگسار می کنند.به عابری می گویم عجب هوای کثیفی است!دود را می گویم.سری تکان می دهد،می گوید دود اگزوز است.
می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست.دودی است که از آتش دلهای سنگی برخاسته...
 به راهم ادامه می دهم.مردی روی گاری دورنگی می فروشد.سرش حسابی شلوغ است.کمی جلوترعابری صداقت را زیر پایش له می کند.چندشم می شود... صورتم را بر می گردانم تا نبینم اما مگر می شود؟ نزدیک مغازه ای می ایستم مردی سه بسته خیانت می خرد.قدم هایم را تند می کنم و به سرعت دور می شوم.اشکهایم سرازیر می شود.شاعری شعر غم می سراید.شوریده گی ام را می بیند: چه می خواهی؟ پاسخ می دهم: محبت! پوزخندی می زند: نیست! سالهاست که افسانه شده.از او جدا می شوم.کمی جلوتر پسری، عاطفه را تنبیه می کند،پای سفرم می شکند... به راستی بگوئید به کجا سفر کنم؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 4:19 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |


در رویا دیدم که با خدا حرف می زنم.
او  از من پرسید:آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟  گفتم...اگر وقت داشته باشید...
لبخندی زد  و گفت:زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد
چه پرسشی در ذهن تو برای من  هست؟
پرسیدم که چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟
پاسخ داد:   آدم ها از بچه بودن خسته می شوند...
عجله دارند بزرگ شوند و سپس...
آرزو دارند دوباره به دوران کودکی بازگردند
سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند
وسپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره صرف می کنند.
چنان با هیجان به آینده فکر می کنند
که از حال غافل می شوند
به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
آ نها طوری زندگی می کنند ،انگار هیچ وقت نمی میرند.
و جوری می میرند ...انگار هیچ وقت زنده نبودند
برای لحظاتی سکوت کردم         سپس پرسیدم...
مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟
پاسخ داد:یاد بگیرند که نمی توانند دیگران را مجبور کنند دوستشان  داشته باشند
ولی می توانند
طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند
یاد بگیرند...دیگران را ببخشند
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول میکشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید
ولی سال ها طول میکشد تا  آن جراحت را التیام بخشید
یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد
بلکه کسی هست که کمترین نیاز و خواسته را دارد
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند
ولی نمی دانند چگونه احساس خود را بروز دهند
یاد بگیرند و بدانند...دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند ،
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندی زد و  پاسخ داد:فقط این که بدانند من همه جا و با آن ها هستم...برای همیشه...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 3:35 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |


نگذار چیزی تو را آشفته کند،
یا چیزی تو را به هراس افکند
همه چیز در گذر است
و تنها خداست که می ماند
شکیبایی و پایداری کمندیست که هر شکاری را به دام می کشد
آن کس که خدای را دارد دیگر به هیچ چیز نیاز نخواهد داشت

                و

                                  خدا به تنهایی او را کافی است

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت 3:54 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 12:54 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |


توی بازار زندگی هر کسی غرفه ای زده و دلش رو به بهایی میفروشه یکی برق سکه های زرین عشق چشاشو کور میکنه، یکی محو سکه های سیمین مهر میشه، البته سر خیلی ها هم کلاه میره و سکه های تقلبی بهشون میدن و تمام سرمایشون که همون دلشون هست رو می گیرن و می برن
اما همیشه یه چیزی یادت باشه که اونی که بهترین سکه رو نشونت داد بهترین مشتری نیست، شاید اون یکی از همون کسایی باشه که بخواد سرت کلاه بذاره....اما اون کسی که اون گوشه کز کرده و بهت نگاه میکنه و توی دستش یه سکه بیشتر نیست و تو اصلا بهش اهمیت نمیدی....حتی نگاش نمیکنیو میگی فقیره، و از خودت می رونیشو میگی ارزش من والاتر از این حرفاست، شاید همون ادم بهترین مشتری باشه میدونی چرا؟؟چون شاید همون سکه تمام دارایش باشه و اومده که دلتو با تموم دارایش بخره پس اون داره بیشترین قیمت و پیشنهاد میکنه خوب فکر کن...مواظب باش دلت رو با کی معامله میکنی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 7:0 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


این روزها ، روزهای دلتنگی است.
از آن روزهایی که دوست داری خودت را در آغوش خدا رها کنی و چشمهایت را ببندی و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنی.
این روزها احساس می کنی خیلی از خودت ، از فطرت روشنت ، از لهجه ی نگاه سبزت فاصله گرفته ای. خیلی وقت است به آسمان ، به درخت ، به قطره های آب که از فواره بر چمن های پارک رها می شوند، خیره نشده ای. خیلی وقت است شــــعر نگفته ای، با خـودت قرار نگذاشته ای ، با خودت در کوچـــــه های کاهگلی گذشته ، قدم نزده ای.

این روزها روزهای دلـتنگی اســت و نمی دانی دلـتنگ چیستی. دلـتنگ لــحظه های شاد و بی دغدغه کودکی، دلتنگ صداقتی ناب که در خیابان های بی اعتنایی گم شده، دلتنگ دوستانی که عطر گذشته را به بادها سپرده اند ، دلتنگ دلتنگ چیستی ؟

این روزها تحمل آدم های خاکستری را نداری ، زود جوش می آوری و صــــبر خداوند را می ستایی. این روزها خدا از قیافه ات خنده اش می گیرد و به فرشته هایش نشانت می دهد.

این روزها ... این روزها هم می گذرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت 8:14 AM توسط نیـــلوفــــــــــر


پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود، تا از او كمك بگيرد. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !

 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 11:35 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


هر چه بود همین بود، نه دروغ بود و نه خیال.........
هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبک شدن این بغض.رویا را در واقعیت حل کردن و نوشیدن
جرعه ای بی تابی.
دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبور مسخ دستانی که همیشه داغ بود از بودن.
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی، هر چه بود همین بود..........

تو میدانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت؟چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی؟
من ماندم و این همه سرگردانی؟تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد این بغض سبک
نمی شود؟
چقدر گفتم این همه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟چقدر گفتم این همه زمزمه ی نبودن
بی تاب ترم می کند؟من گفتم اما تو باور نکردی، دلتنگ تر شدم.....بی تاب تر شدم........بعد
هم من ماندم و خودم......من ماندم و این همه فراموشی......من ماندم و......... بگذریم!

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم!همیشه وقتی می رسیم که دیگر
هیچ نمانده جز حسرت!نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی!

باورت میشود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم؟!........
من مانده باشم و یک دنیا بی خیالی سرد که تن لرزان خیالت را رنجور کند؟تو مانده باشی یک
دنیا توجیه؟تو مانده باشی و یک دنیا دروغ؟تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ؟

باورت میشود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ؟آری باورت شود!!!قصه تمام شد!!!
تو ماندی و هیـــــــــــــچ.............

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت 7:17 AM توسط نیـــلوفــــــــــر |


چشمانت را که پنهان می کنی
آسمانم را می دزدی    و رویاهایم را
کاش میدانستی دریا هم تکه ای از آسمان بود
که سالها پیش روی خاک افتاد         و کسی برای آسمان گریه نکرد
حالا چوب لای چرخ دنیا می گذاری که چه؟؟
دستهایت را از کمر دنیا باز کن
باور کن   اگر کسی پاکن بر می داشت
و از دفترهای نقاشی          دیوارها را پاک می کرد
حالا ما رو به روی هم ایستاده بودیم       و دستهایمان به هم می رسید
این صفحه را ورق میزنم           تا دیگر چشمانت را پنهان نکنی
وگرنه من آسمان را عوض نمی کنم          من شاعرم
می توانم آفتاب را به کوچه راه ندهم   
می توانم کلاغ را سپید بنویسم    می توانم از دستهای تو
  شعری بسرایم تلخ   می توانم...نه نمی توانم...
دیوانه آسمانم را پس بده من رویاهایم آبی ست     نه روزگارم....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 4:26 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |


باز امشب حس غریبی دارم
دوباره بی تو در کوچه های غریبی قدم میزنم.میان بیدهای خزان زده،میان شقایق های پرپر شده.

صدای خش خش برگهای پاییزی تن لرزان خیالم را رنجور میکند.هوا تاریک و سرد است می ترسم از آوای تنهایی، صدای گریه ی عاشقان دل خسته که با یارانشان وداع سردی داشتند به وحشتم می اندازد.

در کوره راه های تنهایی قلبی خسته در کنار پیکری بی رمق آرام آرام می تپد،گویی قصدایستادن دارد.ابرهای سیاه با غرش های وحشتناک به آسمان می آیند.رعد می کوبند به مرداب گندیده ای و نیلوفرها را زخمی می کنند.

به خودم می آیم. اما نه گویی خیالاتم را در واقعیت حل کردند و قلب من نیز بی رمق درمیان دستهایم می تپد.بغضی در گلویم چنگ می اندازد.به کنار پنجره می روم.زمین نمناک است.

صدای باران روحم را نوازش می کند، همراه با باران می بارم، اما نمی دانم چرا هر چه این نگاه می بارد این بغض سبک نمی شود به راستی بگویید چرا؟آیا این سزای عاشقی ست؟

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 2:35 PM توسط نیـــلوفــــــــــر |